تبلیغات
تئاتر ، صحنه ، نمایش
تئاتر ، صحنه ، نمایش

روز پنجشنبه عصرونه مردم در بهشت زهراس
تو اون جو آرومی که کنجشکا تو آسمون لذت می برن ی گوشه ای میبینی یکی داره ناله میزنه یکی تو خودشه داره آرم بارون از چشاش میاد یکی داره زیر لب زمزمه می کنه و...
اما تو اون حال و هوا خیلی ها هم دارن واسه خودشون کار و کاسبی می کنن یکی با نوحه خوندن یکی با قرات قرآن یکی با گدایی ی کیسه میگیرن دستشونو راه می افتن بین قبرها همه جا که میوه شیرینی و خرما و... باشه رو جمع میکنن خلاصه خوردنی ها رو تا آخار هفته استفاده می کنن عجب ما میوه هامونو از سوپر میوه می خریم واقعا بعضی ها نمیتونن هیچ وقت کیوی رو از مغازه سرکوچشون بخرن خلاصه بگذریم که خیلی ها نمی تونن حتی واسه یبارم فقط واسه نگا کردن پاشونو بزارن تو قنادی پاک چه برسه به خرید کردن شیرینی های متنوع .... تو اون فضا پسر بچه ای که کنار سنگ قبر ی بنده خدایی نشسته بود نظرمو جلب کرد لباس کهنه به تن داشت با ی شلوار لی آبی کثیف با کفشی که هر کدوم از بنداش یک طرف توی آب افتاده بود با چهره ای مظلوم نگاهی به اون خانواده انداخت اونا هم بهش چند تا آب میوه یه مقدار پول بهش دادن برداشت و توی کیسه ای که به دست داشت گذاشت حرکت کرد و خودش رو به گوشه ای رسوند آب میوه رو میل کرد و بلند شد بار دیگر بر سرخاک دیگری رفت... روزهای پنجشنبه اش را چنین می گذراند مال شما چطور می گذرد...



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 توسط نرگس | نظرات()

عجب چقد دنیا پرپیچ و خم شده ها نمیدونیم حرف کیا رو باور کنیم

بنظرتون غربیا راست میگن یا ما؟

برنده این بازی کیه؟

اصلا آدم نمیتونه خودش باشه باید هر جور که دیگران دوس دارن باشه این همه میگن آزادی ولی کو نمیبینمش شاید من کور شدم...

شما میبینین

چرا هیچ جایی وجود نداره که آدم بره توش فقط حرفشو بزنه میدونم که کسی هم گوش نمیده ولی فقط بزنه واسه اینکه ی ذره خالی شه ...عجب

من می خوام روانشناسی یا فلسفه بخونم تا از اون طریق شاید بتونم حرفهایی رو که تو دل هس بزنم شاید از این همه جمعیت فقط یک نفر مقداری از حرفامو متوجه شه ...

آخه چرا آدم باید حتما ی خری بشه تا بتونه بره توی این کنفرانسا صحبت کنه اونوقت مردم حرفشو قشنگ گوش بدن

چرا ی بچه نمی تونه اظهار نظر کنه بدی ما آدما اینه که تا بچمون میاد نظر بده بهش میگیم ساکت شو واسه تو زوده تو بچه ای یا همچین با اخم نیگاش میکنیم که بچه اصلا از وجودش پشیمون میشه با خودش میگه آخه من که نمی دونم واسه دنیام نظر بدم واسه وجودم نظر بدم پس چرا باید اصلا باشم نبود من بهتر از بودنممه بخدا میگنا ...

این چرت و پرتایی که دارم میگم فکر نکنین از خودم دست کردم نه واقعا توی دنیا دیدم. دنیایی که اینقدر دم از آزادی میزنه وقتی میری داخلش میبینی نه بابا آزادی کجا بود نیست بچه با ترس به باباش سلام میکنه دیگه چی برسه به این که بخواد حرفشو راحت به باباش بزنه

نمیدونم والا فقط کاش آزادی در درون آدما بود تا در ظاهرشون که داد بزنن بگن ما آزادیم ولی فقط آزادی در گفتارشون هسیعنی فقط درحد حرف

این فقط نظر شخصی من بود با مطالعه آدما و زیرنظر گرفتن رفتارشون نه چیز دیگه.

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 فروردین 1391 توسط نرگس | نظرات()

در دهات جوزن در کنار جوی آب در ساعت5نج بعد از ظهر به جوزن رسیدیم انواء میوه های تابستانی وجود داشت ماهم ماهم در کنار جوی آب نشستیم و از این میووه های تابستانی لذت بردیم این بود خاطره ی روز اول ما.

ما داریم به شهر انار می رویم ما ساعت 7 به انار رسیدیم و اول شهر انار مرغابی ها را که در فلکه گذاشته بودند تماشا کردیم و ما رفتیم یخ خریدیم و ما به پیلیسه راه رسیدیم این بود خاطره ی روز دوم ما روز دوشنبه به یزد رسیدیم.

ما العام به یزد  رسیدیم شام خریدیم و بعد به بازار رفتیم و به خانه ی آقای آشمی رفتیم و اسر آن روز به بازار بزرگ رفتیم و وسایلی برای خود گرفتیم و بعد به خانه ی آقای آشمی رفتیم و روز بعد آن روز صبح آن روز به بیرون رفتیم تا پیاده روی کنیم و چیزی برای خود گرفتیم تا بخوریم و بعد به خانه ی آقای آشمی برگشتیم و اسر آن روز به به باغ توت و انواء میوه های دیگر بود  رفتیم و ما رفتیم سر درخت توت و توت کندیم و خوردیم و توت های سفید و سیاه و قرمز بود ما توت سیاه کندیم و خوردیم.

و رفتیم دست های خود را شصتیم و رفتیم روی رو فرش نشستیم و بعد ساهب باغ که با آقای سیف آشنا بود هی به ما تارف می کرد که بیایید داخل خانه بنشینید و خیلی تارف کرد و ما هم رفتیم داخل نشستیم و به ما تخمه و شایی و دوغ برای ما آوردند داخل خانه ی آن ها برغ نبود و ما مجبور بودیم که در حیات بنشینیم و هوا هم خیلی خونک بود و ما هم بعد از چند دقیقه که نشستیم و بعد به خانه ی آقای سیف رفتیم یک ربع به دوازده به یزد رسیدیم این بود خاطره ی من در یزد.

ما فردا اسر ساعت 5 از یزد حرکت می کنیم به مشهد.العام ما در جاده ی میبد یزد هستیم ما الاآن در جاده ی طبس هستیم . ما الاآن به شهر طبس رسیدیم و ما در کنار زیارتی نشسته ایم در ساعت2:10 شب. ما فردای آن روز در ساعت یک ربع به شیش از مسجد حرکت کردیم ما العان از طبس خارج شده ایم ما الاآن در جاده ی بشروی هستیم.الاآن ما در شهر اشقاباد نشسته ایم داریم صبحانه داریم می خوریم الاآن ما در نزدیکی جاده فردوسی هستیم  جاده ی فردوسی را گم کردیم و از جاده ی کاشمر رفتیم به مشهد در آن جا فقط بیابان بود و هیچ جای سرسبزی وجود نداشت و آب نبود و همه ی ما تشنه بودیم در جاده ی مشهد شتر فراوان بود ما الاآن در مشهد هستیم و در زیر درختان نشسته ناهار می خوریم و چای می خوریم ما ساعت 9و ربع به مشهد رسیدیم هوای مشهد خیلی سرد بود ما روز شنبه به مشهد رسیدیم نمی دانم که به مشهد رسیدیم ما روز بعد آن به زیارت رفتیم من رفتم طرف مردها چون برای من گفته بودند که طرف زنها خیلی شلوغ است من دستم به زره رسید و زرهه بزرگه نتونستم و او دوتا زره رسیدم و روز بعد آن به بازار رفتیم و ما روز دوشنبه به زیارت می خوایم برویم ما الاآن به جای پای امام رضا و بعد به و به آب شار قشنگ رفتیم که در آن جا باغ ام هست ما کنار جوی آب نشسته ایم و داریم ناهار می خوانیم.

و العام در مزرعه آفتاب گردان هستیم یعنی در شمال هستیم هوا در شمال خیلی سرد است در آن جا گوسفند و الاق است و سگ است اما سگ زیاد نیست آن جا خیلی گوسفند است هلو در آن جا است وقتی ما داشتیم به شمال داشتیم میومدیم لواشک آویزان بود خانه ها بالای کوه هستند العام باران دارد می آید ما العام در جنگل هستیم و داریم ناهار را آماده می کنیم.

 این خاطرات من به مسافرت بود که سال82 یعنی وقتی 10 سالم بود رفتیم و من اینو در دفتر خاطراتم که همراهم بود نوشتم چند روز پیش رفتم سراغ دفتر خاطراتمو این خاطره رو با تمام غلط املایی نوشتم.....



نوشته شده در تاریخ شنبه 3 دی 1390 توسط نرگس | نظرات()
(تعداد کل صفحات:13)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ
مطالب اخیر
» ....
» در
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :